چکاوک
بیادت زندگی خواهم کرد
عشق را بگو خسته تر از خستگی ام چندی است بهار شهر دلم را دور می زند و من دلتنگ پرندگان ترنم ام لعنت به این جاده های کمر بندی از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! عاشق ام ولی مجنونی نیست، فارغم ولی لیلی ای در کار نیست... می خندم اما یاری نیست، می گریم اما خاطری نیست.... رویایی هست اما تصویری نیست، امیدی هست اما پایانی نیست... وابسته ام اما بندی نیست، آزادم ولی رهایی در کار نیست... مانده ام از منی که یک نفره با فکری دو نفره ادامه می دهم و تویی که نمی دانم که هستی اما من همچنان منتظرت می مانم... لاي تقــــــــويم دلــــت يه گـــــــل لالـــــه بذار تازه شــــو، غنـچه بده زيــــــــــر بارون بــــهار پر بکــــــش تا آسمون بــــال ابـــــرا رو بـــگير ديـــــگه اينجا برنـــگرد دوباره ميــشي اسير! به پرســــتوها بـــگـــو زود بـــه خــونه برسـن بگـــــــو آواز بخــــــونن غنـــــچه ها دلــواپسن توي لحظه هاي عشق واســه من تــرانه باش گل بـــده مثــله بهــــار شـــوق عاشقانه باش دستــــاتو بــده به من مهرو از دلـــــم بچـين تو چشـــــام نگاه بکن عشقو تو چشام ببين خوب نگاه کرد یه ماهی ! ماهی قرمز ! از اون بالا صداش کرد با من دوست می شی . ماهی قرمز سر ودمش را تکون داد سیب به ماهی گفت بیا اینجا کنار من که من تنها نباشم. خیلی سخت بود وقتی فهمید ماهی نمی تونه از آب جدا شه . سعی کرد از شاخه جدا شه اما خیلی زود بود اون هنوز یه سیب کال بود . هوا نزدیک غروب بود که کلاغ به خونش روی درخت سیب برگشت . سیب با دیدن کلاغ فکری به سرش زد . فریاد زد آهای کلاغه می شه یه نوک به ساق من بزنی که من بیفتم زمین قل بخورم برم پیش ماهی ؟ کلاغه گفت (باشه قبول دارم به شرط اینکه یه نوک به خودت بزنم بعد به ساقه ات . سیب بیچاره به خاطر رسیدن به ماهی قبول کرد . افتاد زمین قل خورد و قل خورد تا خورد به یه سنگ سیاه . از پشت سنگ موش خاکستری بیرون پرید . سیب گفت من را قل بده تا برسم به رودخونه تا برسم به ماهی . موش گفت به یه شرطی یه گاز بهت می زنم بعدا قلت می دم . سیب بیچاره قبول کرد . قل خورد قل خورد هوا ابری شد داشت بارون می بارید دیگه نمی تونست قل بخوره چون مثل قبل گرد نبود توی گل و بارون گیر کرده بود . همونطوری زیر بارون ماهی را صدا کرد . ماهی بدون هیچ بهونه سوار موج خیس رودخونه شد کنار سیب روی شن وگل نشست و آروم زیر لب گفت ( حالا بی حساب شدیم)
باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری
غم می گریزد، غصه می سوزد شب می گدازد، سایه می میرد
از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی


تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |











